جستجو در   
امکانات

نماد در اشعار سهراب سپهری
پدیدآورنده : شریفیان، مهدی
بازدید : 7130
تاریخ درج : 1386/4/5
منبع :

 

نماد در اشعار سهراب سپهری


چکیده

نماد یکی از آرایه های ادبی است. ویژگی بارز نماد، ابهام، عدم صراحت، غیرمشروح و غیرمستقیم بودن آن است، به این معنا که در زبان سمبلیک مراد و مقصود، ظاهر و صورت کلام نیست بلکه مفهومی است ورای ظاهر و فراتر و عمیق تراز آن. سهراب سپهری از شاعران معاصر در شعر خود از نماد سود جسته است و همین امر یکی از رازهای پیچیدگی و ابهام شعر اوست. در این مقاله نماد های شعر سهراب، شرح و بررسی شده است. آن چه مسلم است نماد های اشعار سهراب برگرفته از عقاید و اندیشه های عرفانی، فلسفی و اجتماعی اوست. او از فرهنگ های مختلف ایران اسلامی هند، چین باستان و مسیحیّت تأثیر پذیرفته است. در عین حال، شعر او از یک جوشش درونی و سلوک شخصی خبر می دهد. سهراب شاعری عارف مسلک است و نماد های شعری او با نماد های شاعران معاصر، که عمدتاً جنبه های سیاسی اجتماعی دارند، متفاوت است.

کلیدواژه ها: سهراب سپهری، سمبل، رمز، نماد، ادبیات معاصر.

Symbol in Sohrab Sepehri''''s Poetry

Mehdi Sharifian, Ph.D.

Assistant Professor, Department of Persian Language and Literature

Hamedan university

Abstract

Symbol is one of literary techniques which has been given attention by many poets. In its general mening, symbol is the representation and explanation of something else. The important characteristic of symbols is its ambiguity, unclearness, undetailedness and indirectness; it means that in symbolic language, desire and intention, is not the appearance and a figure of speech, but it is a concept, beyond the surface and deeper. Sohrab Sepehri, one of the contemporary poets, has used symbol in his poems and one of the mysteries of his poems is ambiguity and complexity. In this article the effort was to study and describe symbols in Sohrab''''s poetry as much as possible, to see his worldview and his ideas from this point of view. Symbols of Sohrab''''s poetry are originated in his gnostic, philosophical and social beliefs and ideas. He has been affected by different cultures of Islamic Iran, ancient India and China and Christianity. However, his poetry announces an internal enthusiasm and personal behavior. Sohrab is a gnostic poet and his symbols are different from socio-political symbols of his other contemporary poets.

Keywords: Sohrab Sepehri, symbol, contemporary literature

_______________________________

*دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی، استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی در دانشکدة ادبیات علوم انسانی.

مقدمه

سمبل (Symbol) را در فارسی رمز، مظهر و نماد می گویند. آن چه ما نمادش می نامیم یک اصطلاح است. یک نام یا نمایه ای که افزون بر معانی قرار دادی و آشکار و روزمرة خود دارای معانی متناقض نیز باشد. نماد شامل چیزی گنگ، ناشناخته یا پنهان از ماست ... یک کلمه یا یک نماد، هنگامی نمادین می شود که چیزی بیش از مفهوم آشکار و بدون واسطة خود داشته باشد. این کلمه یا نمایه جنبة ناخودآگاه گسترده تری دارد که هرگز، نه می تواند به گونه ای دقیق مشخص شود و نه به طور کامل توضیح داده شود. و هیچ کس هم امیدی به انجام این کار ندارد (یونگ 1377: 16).

اصول سمبولیسم

شاخصه های عمدة مکتب سمبولیسم عبارتند از: ابهام، حذف قواعد وزن و قافیه، یکسانی شعر و موسیقی و القا:

1 ابهام: شعر سمبولیست ها الزاماً با نوعی گنگی ذاتی همراه است. آنان از طریق به کارگیری نمادهای بی توضیح، سعی در ابهام عمدی کلام دارند. آندره ژید در مقدمة یکی از آثار خود به نام پالود (Paludes) چنین نوشت: پیش از آن که اثرم را برای دیگران تشریح کنم، مایلم که دیگران این اثر را برای من تشریح کننند (سید حسینی 1380: 544).

2 حذف قواعد وزن و قافیه: سمبولیست ها وزن و قافیه را در بیان افکار و عواطف انتزاعی و ذهنی، قید و بند می پنداشتند و به همین سبب در وزن و قافیه شعر سنتی تعدیل هایی به وجود آوردند و زمینه را برای ایجاد شعر آزاد و شعر منثور فراهم کردند (همان: 544).

3 یکسانی شعر و موسیقی: از نگاه نمادگرایان، شعر و موسیقی یکسان است. زیرا به نظر آنان گرایش تمامی هنرها، رسیدن به وضعیّت موسیقی است. آن ها ابهام، گنگی و سیلان موسیقی را مورد نظر داشتند. تا جایی که پل والری در تعریف سمبولیسم می گوید: سمبولیسم یعنی تمایل چند شاعر به این که مال خود را از موسیقی پس بگیرند (چدویک 1378: 14).

4 القا: شاعران سمبولیست، به دنبال القای افکار، عواطف انتزاعی و نیز جهان آرمانی خود از طریق شعر به خواننده هستند. شاعرانی چون رمبو، بودلر وورلن، یکی از اهدافشان

این بود که «عواطف و برداشت هایشان را نه توصیف که القا کنند. رمبو هیچ گاه ماهیت جهانی آرمانی خود را تحلیل نمی کند، بلکه فقط آن را به خواننده القا می کند» (همان 41).

نمادگرایی در ادب فارسی

اگرچه سمبولیسم به عنوان یک مکتب ادبی از اروپا آغاز شده است. اما ردپای آن در ادبیات کلاسیک ما نیز آشکار است. در دوره های نخست ادبیات کهن فارسی، به دلیل بینش برون گرایانة شاعران و نویسندگان به زندگی، نمادپردازی نادر است. اما با رواج ادبیات صوفیّه، نمادگرایی رونق یافت و روبه گسترش نهاد (شوالیه و دیگران 1381: 828).

شکل گستردة نمادگرایی عرفانی، ابتدا در آثار منثور عرفانی به چشم می خورد. ابن سینا و سهروردی صاحب چند اثر کاملاً رمزی هستند و بعدها سنایی، عطار، مولوی و حافظ در بیان افکار و اندیشه های عرفانی از سمبل و رمز استفادة زیادی کردند.

سمبولیسم در شعر معاصر ایران، با نیما یوشیج آغاز می گردد. او تحت تأثیر سمبولیست های فرانسوی و مطالعة آثار آنان، برخی از ویژگی های سمبولیسم را وارد شعر فارسی کرد. بی تردید «جدا از غزل های عارفانه، ابهام شعری با کوشش نیما بود که در شعر فارسی، به معنی حقیقی کلمه راه یافت» (پورنامداریان 1381: 229).

نیما با عقیده به جریان طبیعی بیان و نیز تعهّد در شعر در بیان حقایق اجتماعی، استفاده از سمبل را نه برای بیان مفاهیم انتزاعی و گسسته از طبیعت زندگی، بلکه در خدمت واقعیت های زندگی و حفظ جریان طبیعی در خلاقیت شاعرانه به کار می گیرد (همان: 173).

این شیوة بیان بعدها توسط اخوان و شاملو به اوج زیبایی شعری خود رسید و راه و سبک نیما نهادینه شد و پیروان زیادی یافت.

سمبولیسم در شعر سهراب سپهری

سمبل و بیان نمادین در شعر سهراب تا حدودی با نیما، شاملو و اخوان متفاوت است. او اگر چه در شکستن وزن و قافیة شعر سنتی پیرو نیماست، اما به لحاظ شکل ذهنی شعر و پیام، راهش از نیما کاملاً جدا می گردد. شعر سپهری در بسیاری مواقع تجریدی، فلسفی و غنایی است. عرفان اسلامی، فرهنگ هند و چین باستان، دنیای جدیدی بر وی گشود و شعرش را کاملاً سوررئالیسی کرده است (شمیسا 1382: 5).

بررسی و شرح سمبل های شعر سهراب سپهری

اشتر

قاطری دیدم بارش انشا / اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال / عارفی دیدم بارش تننا هایاهو (سپهری 1381: 279)

اشتر، سمبل واعظ صفتانی است که به حرف های خود عمل نمی کنند. پند و امثال شان بی محتوا و مانند سبدی خالی است.

باران

چترها را باید بست / زیر باران باید رفت (همان: 292)

در شعر سهراب با سه معنی نمادین باران روبرو هستیم:

1 باران سمبل تطهیر، شویندگی، طراوت و نگاه تازه است؛

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت/ دوست را، زیر باران باید دید /عشق را، زیر باران باید جست / زیر باران باید با زن خوابید / زیر باران باید بازی کرد / زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت (همان: 292)

مولانا نیز شویندگی و تطهیر را این گونه تقریر می کند:

آب بهر این ببارد از سماک\تا پلیدی را کند از خبث پاک

(دفتر پنجم مثنوی، بیت 199)

2 باران سمبل تجلی، مکاشفه، شهود، واردات الهی و اشراق است؛

یک نفر آمد کتاب های مرا برد / روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید / عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد / میز مرا زیر معنویت باران نهاد (همان: 406)

این باران غیبی، باران کشف و شهود، تجلی و سرازیر شدن انوار الهی بر دل سالک است و منشأ آن آسمان و ابری دیگر است:

نیست این باران از این ابر شما\هست ابری دیگر و دیگر سما

غیب را ابری وآبی دیگر است\آسمان و آفتابی دیگر است

ناید آن الاّ که بر خاصان پدید\باقیان فی لَبس من خلقٍ جدید

(دفتر اول مثنوی، ابیات 2036 2034)

از سر باران / تا ته پاییز / تجربه های کبوترانه روان بود / باران وقتی که ایستاد / منظره اوراق بود / وسعت مرطوب از نفس افتاد (همان: 421)

3 باران سمبل باروری و تأثیرات آسمانی بر روی زمین است.

مرا راهی از تو به در نیست / زمین باران را صدا می زند، من تو را (همان: 189)

در تمامی فرهنگ ها، باران به عنوان نماد اثرهای آسمانی بر روی زمین است. این نکته «واقعیتی بدیهی است که باران بارور کنندة زمین است. و این که زمین از آن حاصل خیز می شود. به همین دلیل بی شمار آیین های زراعی شکل گرفته اند تا باران ببارد» (شوالیه و دیگران جلد دوّم: 17).

پنجره

دور باید شد، دور / شب سرودش را خواند / نوبت پنجره هاست / پشت دریاها شهری است / ... که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است (همان: 364)

پنجره سمبل ارتباط متقابل بین ما و فضای دیگر و در پی آن امکان دریافت از بیرون، یا عبور به سوی خارج و ماوراء و نیز باز شدن ذهن به سوی فضای وسیع تر است. به عبارتی دیگر، پنجره دریچة آگاهی و معرفت انسان به روی افق های تازه است. در شعر «تا نبض خیس صبح»، پنجره سمبل ارتباط با فضاهای وسیع و تازه است؛

یک نفر آمد که نور صبح مذاهب / در وسط دگمه های پیرهنش بود / از علف خشک آیه های قدیمی / پنجره می بافت (همان: 275)

منظور از علف خشک آیه های قدیمی، تمام ارزش ها و چیزهای خوبی است که به دست فراموشی سپرده شده است و غبار عادت آن ها را گرفته و مانند آیه هایی هستند که معنایشان برای ما روشن نیست. به ناچار خشک و بی اثر مانده اند. اکنون کسی آمده است که غبار از رخسار آن چیزهای قدیمی زدوده و چهرة واقعی و زیبایشان را پیش چشم ما قرار داده است، و ما را با فضای تازه و وسیع آشنا کرده و دریچة دل را به سوی افقی جدید باز کرده است.

مولانا نیز در بیت زیر، سماع را پنجره ای می داند که به واسطة آن گوش و دل عاشقان به سوی گلستان معشوق گشوده می شود:

پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو\گوش و دل عاشقان بر سر آن پنجره

(مثنوی، غزل 2404: 894)

جغد

سنگ ها افسرده است / رود می نالد / جغد می خواند / غم بیامیخته با رنگ غروب / می تراود زلبم قصه سرد: / دلم افسرده در این تنگ غروب (همان: 29)

جغد سمبل شومی، نحوست، اندوه، مرگ، ویرانی و آوارگی است.

در ادبیات کلاسیک نیز، جغد (کوف، بوم، بوف) نماد شومی است. ناصر خسرو جغد را سمبل شومی می داند و آن را در مقابل هما قرار می دهد که نماد مبارکی و سعادت است؛

جغدی را چون همای نام نهادی\ناید هرگز ز جغد شوم، همایی

(ناصر خسرو 1378: 668)

مولانا نیز می گوید: مسکن جغدها ویرانه است و آن ها را نماد مردگان بی بهره از جان معنوی معرفی می کند:

نگارا مردگان از جان چه دانند\کلاغان قدر تابستان چه دانند

بهل ویرانه بر جغدان منکر\که جغدان، شهر آبادان چه دانند

(مثنوی، غزل680: 285)

سپهری چهار بار جغد را در شعرش آورده است؛ در شعرهای «رو به غروب» و «خراب» از دفتر «مرگ رنگ» و نیز در «صدای پای آب.»

در ادبیات عرفانی ما «کوف» (جغد) رمز عزلت نشینی سالکان طریقت است حتی دو تن از عارفان بزرگ هم عصر عطّار، در نیشابور، به نام «کوف» شهرت داشته اند.

(شفیعی کدکنی 1383: 179)

کوف آمد پیش، چو دیوانه ای\گفت من بگزیده ام ویرانه ای

... هر که در جمعیّتی خواهد نشست\در خرابی بایدش رفتن چو مست

(عطار 1383: 227)

خانه

اهل کاشانم امّا / شهر من کاشان نیست / شهر من گم شده است / من با تاب، من با تب / خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام (سپهری 1381: 286)

در هشت کتاب در کنار معنای غیرسمبلیک خانه: دو معنای نمادین از خانه دیده می شود:

1 خانه سمبل دل، وجود و درون انسان است.

در شعر «تا» از کتاب «شرق اندوه» خانه در این معنا به کار رفته است؛

آمده ام، آمده ام، درها رهگذر باد عدم / خانه زخود وارسته، جام دویی بشکسته، سایة یک / روی زمین، روی زمان (همان: 249)

در فرهنگ نمادها آمده است: «خانه به معنی درون آدمی است، طبقات خانه، سرداب و زیرشیروانی، نماد مراحل مختلف روح هستند. سرداب در ارتباط با ناخودآگاه است و اتاقک زیرشیروانی مرتبط با عروج روح» (شوالیه و دیگران 1379: 66).

مولانا نیز خانه را در معنای سمبولیک دل به کار برده است:

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه است \از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه است

گنجی است در این خانه که درکون نگنجد \این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه است

(مثنوی، غزل 332: 168)

2 خانه سمبل نوعی نگاه خاص شاعرانه به هستی، دنیای فکر، ذهن و اندیشه است.

سپهری در «صدای پای آب»، خانه ای در طرف دیگر شب ساخته است.

من با تاب، من با تب / خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام (سپهری 1381: 286)

در این جا، خانه سمبل نوعی زندگی خاص و دستگاه فکری است (شمیسا 1382: 91). در واقع خانه می تواند مظهر آرمانشهر (اتوپیای) شاعر باشد. در بندهای بعد توضیح می دهد این خانه ای که ساخته است، چگونه خانه ای است و در آن چگونه زندگی می کند. او در واقع فکر و اندیشه، زندگی و نوع نگاهش به هستی را شرح می دهد، وی با تمام عناصر طبیعت ارتباط نزدیکی دارد و علف، باغچه، برگ، درخت، پرنده و ... را به خوبی می فهمد و با آن ها زندگی می کند و راز و رمزهای طبیعت را درک می کند.

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم / من صدای نفس باغچه را می شنوم / و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد. / و صدای سرفة روشنی از پشت درخت / عطسة آب از هر رخنة سنگ / چک چک چلچله از سقف بهار (سپهری 1381: 286)

پری دخت سپهری، خواهر سهراب، در بیان خاطرات او می گوید: «سهراب یک روز صبح بسیار زود که در نزدیکی درخت های گل محمدی رفته بود ادعا کرد غنچه ها، موقع شکفتن صدای مخصوص دارند که او می شنود» (سپهری 1376: 27).

رخت

رخت ها را بکنیم / آب در یک قدمی است (سپهری 1381: 29).

رخت سمبل تعلقات مادی، تعیّنات، عادت ها و سنت های دست و پاگیر و افکار کهنه است. اثیرالدّین اخسیکتی (م 577 هجری/ 1181 میلادی) نیز به همین نکته اشاره کرده است، آن جا که می گوید:

در شطّ حادثات برون آی از لباس \کاولّ برهنگی است که شرط شناوری است

(اثیرالدین اخسیکتی 1377: 45)

رنگ

رنگی کنار شب / بی حرف مرده است / ... در این شکست رنگ / از هم گسسته رشتة هر آهنگ (سپهری 1381: 55)

در هشت کتاب، دو معنای نمادین و متفاوت از رنگ دیده می شود.

1 رنگ سمبل امید و روشنایی، بیداری و نشاط حاصل از گشودن چشم به روی جلوه های روشن روحی است؛

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم / و به افزونی روز و به افزایش رنگ (همان: 375)

2 رنگ سمبل تعلّق، تعیّن. در مقابل آن بی رنگی قرار دارد که سمبل وحدت، هستی محض، حقیقت ناب و فارغ بودن از همة تعلّقات و تعنّیات است،

من سازم: بندی آوازم، برگیرم، بنوازم، برتارم زخمة / لا می زن، راه فنا می زن، / …. ز شبم تا لالة بی رنگی بنشان، زین رؤیا در چشمم گل / بنشان، گل بنشان (همان: 238)

ظاهراَ سهراب در «شرق اندوه» کاملاً تحت تأثیر مولاناست. حتی وزن های ضربی و تند این کتاب تحت تأثیر غزلیّات شمس است. مولانا در تمامی آثار خود، رنگ را نماد کثرت و تعیّن می داند و بی رنگی را در مقابل آن قرار می دهد؛

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد \موسی ای با موسی ای در جنگ شد

چون به بی رنگی رسی، کآن داشتی\موسی و فرعون دارند آشتی

(دفتر اول مثنوی، ابیات 2468 2467)

سیب

روزی / خواهم آمد و پیامی خواهم آورد / در رگ ها نور خواهم ریخت / و صدا خواهم در داد: ای سبدها تان پرخواب! سیب / آوردم، سیب سرخ خورشید (سپهری 1381: 339)

سیب سمبل آگاهی، معرفت و بینایی است. معنای نمادین سیب، در شعر سهراب، با داستان آدم و حواَ و میوه های ممنوع در ارتباط است. سپهری در شعر «میوه های تاریک» به داستان آدم و حواّ و خوردن میوة ممنوع اشاره دارد؛

در سر راهش درختی جان گرفت / میوه اش هم زاد و هم رنگ هراس / پرتوی افتاده در پنهان او:/ دیده بود آن را به خوابی ناشناس / در جنون چیدن از خود دور شد / دست او لرزید ترسید از درخت / شور چیدن ترس را از ریشه کند/ دست آمد، میوه را چید از درخت (همان: 181)

شراب

شراب را بدهید / شتاب باید کرد: / من از سیاحت در یک حماسه می آیم / و مثل آب / تمام قصة سهراب و نوش دارو را / روانم (همان: 339)

شراب، رمزی برای کنار گذاشتن عقل استدلال اندیش، تفکر محال اندیش و انانیّت و نیز پناه بردن به سکر و بی خودی و وارد شدن در فنا و ناآگاهی از هستی مادّی.

این شراب، همان شرابی است که به تعبیر صوفیان دراَلست به انسان نوشانده و او را سرمست از یاد معشوق کرده اند،

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی \که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

(سعدی 1374: 741)

صفت دیرین برای شراب در این شعر سهراب، یادآور همین شراب عرفانی است که درالست به انسان داده شده است:

از شرابی دیرین شن تابستان در رگ ها (سپهری 1381: 334)

شهر

شهر سمبل دنیای اندیشه ها، مکان آرمانی، مدینة فاضله و آرمان شهر شاعر است.

آمده ام، آمده ام بوی دگر می شنوم، باد دگر می گذرد / روی سرم بید دگر، خورشید دگر/ - شهر تونی، شهر تونی / می شنوی زنگ زمان: قطره چکید. از پی تو، سایه دوید / شهر تو در کوی فراترها، درة دیگرها .../ شهر تو رنگش دیگر، خاکش، سنگش دیگر (همان: 248)

در مثنوی معنوی نیز در حکایت: «فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح بسیار» که با بیت زیر آغاز می گردد.

ای برادر بود اندر ما مضی\شهری ای با روستایی آشنا

(دفتر سوم مثنوی، بیت 236)

شهر رمز عالم آباد و پرنعمت الهی و دنیای نیکی ها و معنویت است و در مقابل آن، روستا رمز دنیای محدود حسّی و مادّی است. با این همه (شهر) در معنای غیرسمبلیک آن نیز در شعر سهراب بسیار به کار رفته است که اغلب «نماد زندگی بورژوازی» است که انسان را از حقیقت انسانی خود دور می کند و او را به «الیناسیون» مبتلا می کند.

شهر پیدا بود / رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ / سقف بی کفتر صدها اتوبوس / گل فروشی گل هایش را می کرد حراج / در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست / پسری سنگ به دیوار دبستان می زد / کودکی هستة زردآلو را، روی سجادة بی رنگ پدر تف می کرد / و بزی از خزر نفشة جغرافی، آب می خورد (سپهری 1381: 281).

فقه و فقیه

من به اندازة یک ابر دلم می گیرد / وقتی از پنجره می بینم حوری / - دختر بالغ همسایه - / پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند (همان: 392)

فقه سمبل علوم ظاهری، آداب و رسوم، محدودیت ها و قوانین خشک و بی روح است که بیشتر به کار دنیا می آید تا به کار آخرت و معنویت. امام محمّد غزّالی نیز فقه را از علوم دنیوی به شمار می آورد. به اعتقاد امام غزّالی «علوم شرعی بر دو قسم اند: اصول و فروع. فروع نیز به دو قسم است یا متعلّق به مصالح دنیا است یا به مصالح آخرت. اولی همان است که فقه نامیده می شود و متکّفل آن فقیهان اند که علمای دنیا هستند» (سروش 1379: 191).

سهراب هنگامی که می بیند حوری، دختر بالغ همسایه، که به سن بلوغ رسیده به جای این که تب و تاب عشق داشته باشد و به آن بیندیشد در پی آموختن آداب و قوانین ظاهری

است دلگیر می شود. دختر همسایه از طریق توسل به قوانین می خواهد به مطلوب برسد، غافل از این که او در پای درخت نارونی قرار دارد که بی نظیر است و توجه درونی و ویژه به همین نارون می تواند او را به حضرت دوست رهنمون سازد. مگر نه این که طبیعت محضر خداوند و آیت وجود اوست و اگر کسی با چشم دل به آن نگاه کند، آن حقیقت را خواهد دید.

برگ درختان سبز در نظر هوشیار\هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

(سعدی 1374: 611)

زیر بیدی بودیم / برگی از شاخة بالای سرم چیدم، گفتم: / چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟ (سپهری 1381: 375)

فقیه سمبل کسی است که به پوست و قشر بسنده کرده و به لُبّ و معنا نرسیده است. عشق جان او را تسخیر نکرده و با عوالم روحانی بیگانه است.

سر بالین فقیهی کوزه ای دیدم لبریز سؤال (همان: 278)

قاطر

قاطری دیدم بارش انشا / اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال / عارفی دیدم بارش تننا هایاهو (همان: 279)

قاطر سمبل افراد لفّاظ، پرگو و پرادعاست. شمیسا می گوید: «طنز است، قاطر نفهم و ناز است و کنایه است از افرادی که فقط لفّاظی می کنند و معنی آفرین نیستند» (شمیسا 1382: 71). مولانا نیز در حکایت «شکایت استر پیش شتر که من بسیار در رو می افتم و تو نمی افتی الّا به نادر»، به همین نکته اشاره می کند:

گفت استر با شتر کی خوش رفیق\در فراز و شیب و در راه دقیق

تو نیایی در سر و خوش می روی\من همی آیم به سر در چون غوی

من همی افتم به رو در هر دمی\خواه در خشکی و خواه اندر نمی

این سبب را بازگو با من که چیست\تا بدانم من که چون باید بزیست

گفت چشم من ز تو روشن تر است\بعد از آن هم از بلندی ناظر است

... تو نبینی پیش خود یک دو سه گام\دانه بینی و نبینی رنج دام

(دفتر سوم مثنوی، ابیات 1754 1746)

کبوتر

و نترسیم از مرگ / مرگ پایان کبوتر نیست (سپهری 1381: 296)

کبوتر رمز روح، احساس های معنوی، آرمان، آرامش است. در انجیل روح خدا به صورت کبوتری بر حضرت مسیح نزول می کند.

«عیسی چون تعمید یافت. فوراً از آب برآمد که در ساعت، آسمان بروی گشاده شد و روح خدا را دید که چون کبوتری نزول کرده بروی می آید» (کتاب مقدس انجیل متّی، باب 3، آیة 16). در اساطیر نیز آمده است: کبوتر مادّه به خاطر لطف، زیبایی، نماد پاکی، صفا و سادگی است. با شاخة زیتون در منقار، نماد صلح، اعتدال، توازن، امید و باز جست خوشبختی است» (اسماعیل پور 1377: 20 21).

در شعر «اکنون هبوط رنگ»، کبوتر سمبل تجربه های روحانی، دریافت ها و واردات الهی بر روح است:

از سر باران / تا ته پاییز / تجربه های کبوترانه روان بود (سپهری 1381: 421)

در قصیدة عربی ابن سینا «عینیّه» نیز، کبوتر سمبل روح آدمی است.

هَبَطَت الیک من المحّلِ الارفع\ورقاء ذات تعزُّز و تمنُّع

(پورنامداریان 1375: 411)

کتاب

باید کتاب را بست / باید بلند شد / در امتداد وقت قدم زد / گل را نگاه کرد / ابهام را شنید (سپهری 1381: 428)

کتاب، رمز دانش، عقل، علم حصولی و دریچه ای به روی دانش های فلسفی و بی توجهی به الهام گرفتن از حکمت طبیعت است.

صوفیان نیز به استدلال و دانش های حصولی توجهی نداشتند. غزّالی در احیاء علوم دین می گوید: «میل صوفیان به علوم الهامی است نه تعلیمی» (سروش 1379: 187).

مولانا نیز پای استدلالیان را چوبین می داند و دفتر صوفی را جز دل اسپید نمی داند:

دفتر صوفی سواد و حرف نیست\جز دل اسپید هم چون برف نیست

(دفتر سوم مثنوی، بیت 159)

در شعر «تا نبض خیس صبح» باز هم حضور نمادین کتاب را می بینیم. در اینجا شاعر ازکسی صحبت می کند که کتاب های او را برده است و به جای آن طبیعت و گل را به زندگی او ارزانی داشته است:

یک نفر آمد کتاب های مرا برد / روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید / عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد / میز مرا زیر معنویت باران نهاد / بعد نشستیم / حرف زدیم از دقیقه های مشجّر (سپهری 1381: 406)

گاو

من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید / در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر (همان: 278)

گاو، سمبل افراد نادان و ابله است، زیرا امتیاز اساسی انسان از حیوان اندیشه و تجربه آموزی است:

امتیاز آدمی از گاو و خر\هم به فکر و عبرت آمد ای پسر

(شیخ بهایی 1372: 199)

گل سرخ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید این است / که در افسون گل سرخ شناور باشیم (سپهری 1381: 298)

گل سرخ سمبل وجود، راز هستی، ذات حقیقت، کمال محض، اوج زیبایی و نیز ذات خداوند است. در مغرب زمین نیز گل سرخ معنایی نمادین دارد. مونیک دوبوکور(monique dBeaucorps) می نویسد: «گل سرخ که رمزی ترین گل در مغرب زمین است. چون گل لوتوس در شرق، مظهر کمال و زبده الشّی است. به این معنی که کاسة گل سرخ، مَثَل پیمانة زندگی و جام حیات و قلب گل، برانگیزندة رؤیای عشقی بهشت آیین اند» (دوبوکور 1373: 101).

نوشدارو

شراب را بدهید / شتاب باید کرد: / من از سیاحت در یک حماسه می آیم / و مثل آب / تمام قصة سهراب و نوشدارو را / روانم (سپهری 1381: 357)

نوشدارو رمز حقیقت و وصال محبوب ازلی است. شمیسا می گوید: «در اینجا نوشدارو رمز حقیقت است که همیشه بین آن و سالک (سهراب داستانی و سهراب سپهری) فاصله ای است و لذا همیشه حُزنی در کار است. قبلاً گفته بود: نوشداروی اندوه» (شمیسا 1382: 173).

نیلوفر

کار ما شاید این است /که میان گل و نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم (سپهری 1381: 298)

نیلوفر سمبل عرفان، تجلیّات روحانی، نفحات الهی، شکوفایی و بیداری و نیز دنیای اثیری و معنوی است. نیلوفر به خورشید چشم می دوزد و به سوی آن در حرکت است و گویی خورشید را می پرستد؛

پروانه مشو جان به چراغی مسپار\خورشید پرست باش نیلوفر وار

(خاقانی 1368: 720)

و نیز نوع مشهور آن که نیلوفر آبی خوانده می شود، کوشش می کند حجاب آب را پس بزند و خود را به سطح آب برساند تا چشم بر معشوق (خورشید) بدوزد؛

ای ابر گه گاهی بگو آن چشمة خورشید را\در قعر دریا خشک شد از تشنگی نیلوفرت

(دهلوی 1380: 110)

در شعر بلند «گل آینه» دشت نیلوفر، سمبل دنیای معنوی و اثیری است:

شبنم مهتاب می بارد / دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر / می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح / مرز می لغزد ز روی دست / من کجا لغزیده ام در خواب؟ / مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه (سپهری 1381: 146)

در شعر «شورم را»، شاعر به جوهرة تمامی ادیان اشاره می کند و در ضمن به اعتقاد هندوها نیز گوشة چشمی دارد. به باور هندیان «در لحظة تولد بودا گل نیلوفر از زمین می روید و بودا به درون آن گام می نهد تا به ده جهت فضا خیره شود» (متحدین 1355: 525).

قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات / و زیر پوشم اوستا، می بینم خواب:/ بودایی در نیلوفر آب (سپهری 1381: 238)

در شعر کوتاه «گذار» نیلوفر رمز بیداری عرفانی است:

باز آمدم از چشمة خواب، کوزة تردردستم / مرغانی می خواندند، نیلوفر وا می شد، کوزة تر بشکستم / در بستم / و در ایوان تماشای تو بنشستم (همان: 242)

هدهد

کجاست سمت حیات؟ / من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟ / و گوش کن که همین حرف در تمام سفر / همیشه پنجرة خواب را به هم می زد (همان: 312)

هدهد، رمز پیر، مرشد و راهنما است. قبل از سهراب، عطار در منطق الطّیر به این سمبل توجه کرده است و هدهد را رمز پیر راه دان می داند؛

مرحبا ای هدهد هادی شده\در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سر حدّ سبا سیر تو خوش\با سلیمان منطق الطّیر تو خوش

صاحب سّر سلیمان آمدی\از تفاخر تا جور زان آمدی

دیو را دربند و زندان بازدار\تا سلیمان را تو باشی راز دار

(عطار 1383: 259)

در شعر «تا نبض خیس صبح» سرانجام پیر از راه می رسد و شاعر را به سوی صبح می کشاند:

یک نفر آمد / تا عضلات بهشت / دست مرا امتداد داد / یک نفر آمد که نور صبح مذاهب / در وسط دگمه های پیرهنش بود / از علف آیه های قدیمی پنجره می بافت (سپهری 1381: 406)

نتیجه گیری

سهراب سپری در کنار سایر آرایه های ادبی، از آرایة سمبل و نماد برای بیان اندیشه های خویش بهره می گیرد. سمبل های شعر او برگرفته از عقاید و اندیشه های عرفانی، فلسفی و اجتماعی اوست. برخی از این سمبل ها به فرهنگ های مختلف نظیر: مسیحیّت، هند و چین باستان شباهت پیدا می کند. البتّه تأثیرپذیری او از ادبیات عرفانی ایران نیز غیرقابل انکار است.

سمبل و بیان نمادین در شعر سهراب، تا حدودی با سمبل های نیما، اخوان و شاملو متفاوت است. او اگر چه در شکستن وزن و عدم رعایت قافیه پیرو نیماست، امّا به لحاظ محتوای شعری، راهش از نیما جداست.

شعر سپهری کمتر اجتماعی و بیشتر تجریدی، فلسفی و غنایی است. عدم پایبندی سهراب به جریانات خاص سیاسی، شعر او را به سمبولیست ها بیشتر نزدیک می کند. چرا که آنان نیز هنر متعهّد را بر نمی تابند. بلکه دنیای فرا واقعی ذهن خویش را به تصویر می کشیدند. یکی از اصول سمبولیست ها ابهام است. در شعر سهراب نیز ابهام به وفور دیده می شود.

اگرچه سمبل در شعر سپهری دارای بسامد بالایی است امّا کاملاً با معیارهای سمبولیست ها مطابق نیست.

آن چه مسلم است، بسیاری از واژه های کلیدی اشعار سهراب سپهری دارای بافت سمبلیک است و بدون در نظر گرفتن معنای نمادین آن ها، شعرهای او قابل فهم نیست. سیب، کبوتر، نیلوفر و گل سرخ نمادهای معروف تری هستند. گویی سپهری به این چهار سمبل توجه بیشتری کرده است.

منابع

اثیر الدّین اخسیکتی. 1377. دیوان اشعار. تصحیح رکن الدّین همایون فرخ. تهران: کتاب فروشی رودکی.

انوشه، حسن. 1381. فرهنگ نامة ادبی فارسی. چاپ دوّم. تهران: سازمان چاپ و انتشارات فرهنگ و ارشاد اسلامی.

پورنامداریان، تقی. 1375. رمز و داستان های رمزی در ادب فارسی. چاپ چهارم. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

. 1381. خانه ام ابری است. چاپ دوّم. تهران: انتشارات سروش.

چدویک، چارلز. 1378. سمبولیسم. ترجمة مهدی سحابی. چاپ دوّم. تهران: نشر مرکز.

حسینی، سید رضا. مکتب های ادبی. چاپ یازدهم. تهران: انتشارات نگاه.

خاقانی، افضل الدّین. 1368. دیوان اشعار. به کوشش دکتر ضیاء الدّین سجادی. چاپ سوم. تهران: انتشارات زوّار.

دوبوکور، مونیک. 1373. رمزهای زندة جان. ترجمه جلال ستاری. تهران: نشر مرکز.

دهلوی، امیر خسرو. 1380. دیوان اشعار. مقدمه و تصحیح محمد روشن. تهران: انتشارات نگاه.

سپهری، پری دخت. 1376. مرغ مهاجر. چاپ سوّم. تهران: انتشارات طهوری.

سپهری، سهراب. 1381. هشت کتاب. چاپ سی و دوّم. تهران: انتشارات طهوری.

. 1382. اتاق آبی. چاپ اوّل. تهران: انتشارات نگاه.

سروش، عبدالکریم. 1379. قصة ارباب معرفت. چاپ سوّم. تهران: موسسة فرهنگی صراط.

. 1379. قمار عاشقانة شمس و مولانا. چاپ سوّم. تهران: موسسة فرهنگی صراط.

سعدی، مصلّح الدّین. 1374. کلیات. از روی نسخة تصحیح شدة محمدعلی فروغی. حواشی محمود علی درویش. تهران: انتشارات جاویدان.

. 1379. بوستان. تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی. چاپ ششم. تهران: انتشارات خوارزمی.

شمیسا، سیروس. 1382. نگاهی به سپهری. چاپ هشتم. تهران: انتشارات صدای معاصر.

شوالیه، ژان وآلن گربران. 1382. فرهنگ نمادها. 3جلد. ترجمه و تحقیق سودابة فضایلی. تهران: انتشارات جیحون.

شیخ بهایی. 1372. دیوان اشعار. مقدمه و شرح حال به قلم سعید نفیسی. ویرایش و تصحیح علی کاتبی. تهران: نشر چکامه.

عطار، فریدالدّین. 1383. منطق الطّیر. تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: انتشارات سخن.

کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) [بی تا] ترجمة قدیم.

متحدّین، ژاله. 1355. نیلوفر. مجلة دانشکدة ادبیات و علوم انسانی مشهد. شمارة سوم. سال دوازدهم. شمارة مسلسل 47.

مولانا، محمد. 1362. غزلیات شمس تبریزی. تصحیح و توضیح بدیع الزّمان فروزانفر. چاپ نهم. تهران: انتشارات امیرکبیر.

. 1377. مثنوی معنوی. از روی طبع نیکلسون. به کوشش مهدی آذر یزدی. چاپ چهارم. تهران: انتشارات پژوهش.

ناصرخسرو، ابومعین. 1378. دیوان اشعار. تصحیح و شرح دکتر جعفر شعار و دکتر کامل احمدنژاد. تهران: انتشارات پیام امروز.

یونگ، گوستاو کارل. 1377. انسان و سمبول هایش. ترجمة محمود سلطّانیه. تهران: انتشارت جامی.

کليه حقوق برای پرتال علوم انسانی محفوظ است